چکاوک

اگه دلت تنگ شدکافیه سرت رو بدی بالا و به اون بالایی لبخند بزنی...

روزی فرا خواهد رسید که شیطان فریاد بر می آورد:

 آدم بیاورید...سجده می کنم!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 15:6 توسط چکاوک |


رد پایی در برف... تنها !

یاد خودم افتادم...

 

 

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

و دلم بس تنگ است..

بی خیالی باز هم ـ

سپر هر درد است

می خندم!

آنقدر می خندم

که غم از رو برود...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 20:32 توسط چکاوک |


 

یادش بخیر!

وقتی دلتنگ می شدم

عشق تو را آواز می خواندم.

می خندیدی و می گفتی:

"تو هیچ گاه آواز خوان خوبی نخواهی شد..."

 

دوست دارم فراموشت کنم

مانده ام با قلبی که

یاد تو را بی قراری می کند.

دوست دارم فراموشت کنم

مانده ام با گل های باغچه!

یکی نام تو را دارد

یکی بوی تو را

و یکی که ـ

نه نام تو را دارد

نه بوی تو را

اما خارهایش را در دست هایم

دوست می دارم...

 

+ نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت 11:55 توسط چکاوک |


آری..

  زندگی زیباست

  زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

  گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

  ور نه خاموش است و خاموشی ـ

  گناه ماست..!!!

  "سیاوش کسرایی"

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 فروردین1389ساعت 12:52 توسط چکاوک |


گاهی وقتا که دلم برات تنگ میشه چشمامو میبندم وتا نبودنت میشمارم 

راستی...چندتا آدم از من دوری؟؟؟

   "صدی"

 

 

+ نوشته شده در جمعه 21 اسفند1388ساعت 10:51 توسط چکاوک |


سخن از بودن نیست

  سخن از ماندن نیست

  سخن از عمق غم است !

  و پریشانی یک دل ـ

  که در اندوه غریبانه ی خویش ـ

  بی صدا میشکند !

  و غباری که در اندوه زمان جاری ست.

  سخن از تلخی یک ناپیداست...

+ نوشته شده در جمعه 7 اسفند1388ساعت 21:33 توسط چکاوک |


بین دو بیکران

 بین زمین و آسمان

 گم کرده ام خویش را...

 کجایم؟

 ندیده ای مرا ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 22:9 توسط چکاوک |


شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد/باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر/با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد..

 

 

 

"قطعه ی گمشده"

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.

پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گم شده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد

"شل سیلور استاین"

+ نوشته شده در شنبه 24 بهمن1388ساعت 14:10 توسط چکاوک |


چه میجویی در این خانه که خود ویرانه اش کردی!

                              چه میخواهی از این عاشق که خود دیوانه اش کردی...

 

 

من از هیچکس گله ای ندارم.از هیچکس توقعی ندارم.

اگر کسی جانم را از من بگیرد‌‌ قلبم را بیرون آورد و دور بریزد

تمام عمر آزارم دهد

آتشم بزند..هرکاری کند..صبر میکنم.

از او ناراضی نخواهم بود.او را بد نخواهم دانست.به او بد نخواهم گفت.

میدانم که انسان ها-دل ها-اندیشه ها و زندگی ها همه بازیچه های دست تقدیرند.

"دکتر علی شریعتی" 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 23:9 توسط چکاوک |


"ناگهان.."

می شمردم سنگفرش های خیابان را ـ

تا که از خانه ی خود رد نشوم.

همه ی آدم ها می رفتند

در میان آنها ـ 

عطری از گوشه ی چشمم رد شد..

             ناگهان برگشتم!!

نه نگاهی دیدم ـ

نه صدایش کردم..

او ز من رد شد و رفت.. ـ

خانه را گم کردم......

 

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم.

حالا آنقدر در من هراس از گرفتن دستی هست..ترس از گم شدن نیست!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 15:54 توسط چکاوک |


ماهی شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
میشه عروس ماهی ها
شاه ماهی میشه همسرش!
ماهیه باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر
میشه نگاه آخرش....
 
 
 
 "فرشته ی زیبا"
 
درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا...................

+ نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388ساعت 23:19 توسط چکاوک |


 

وقتی توی چشمات نگاه میکنم

حالم ازت به هم میخوره  ولی تو فکر میکنی من

احساس میکنم با تمام  وجود دوستت دارم

خیلی مسخره است

وقتی به تو میگم دوستت دارم

تو فکر میکنی

معنیش اینه که اینقدر بهت اطمینان دارم که مهمترین رازم  را بهت میگم

اما اشتباه میکنی

وقتی بهت میگم دوستت دارم

واسه اینه که میخوام دستت بندازم ، ولی تو فکر میکنی من

دلم میخواد با ذره ذره وجودت عشقم را حس کنی

ولی کدوم عشق ؟

و اینو بدون اگه یه  روزی بری

از خوشحالی پر در میارم ، اما نمیدونم چرا تو فکر میکنی

من  بدون تو میمیرم !

اگر دوست داشتی یک بار دیگه  این متن رو یک خط در میون بخون  شاید اخمت باز بشه 

 

 

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 12:4 توسط چکاوک |


زاهد پیری به بارگاه قدرتمندترین پادشاه دوران دعوت شد.

پادشاه گفت:به مرد مقدسی که با اندک چیزی راضی میشود غبطه میبرم.

زاهد پاسخ داد:اعلی حضرتا من به شما غبطه میبرم که زودتر از من راضی میشوید.

پادشاه با آزردگی گفت:منظورت چیست؟تمام این سرزمین از آن من است!!!

زاهد گفت:دقیقا!! من رودهاو کوهسارهای سراسر دنیا را دارم.ماه و خورشیدو ستارگان را دارم.چون در

 روان خود خدا را دارم!

اما اعلی حضرتا شما فقط همین قلمرو را دارید!!!

 

"ستاره.."

به آسمان می نگریست به ستاره ای که از دور به او خیره شده بود
انگار ستار ه هم نمی خواست به او بخندد و چشمک بزند
دستان سردش را در یکدیگر می فشرد و اما قلبش را چگونه می توانست ...
به پاهای ناتوانش خیره شد... فکر می کرد، با ان که توانی نداشتن اما جلوتر از او راه می رفتن ...
چشمان خود را بست به فکر فرو رفت ... به همه چیز فکر کرد به جز ستاره کوچولو ... و او را هم از دست داد..

 

ساده بودم که تو را ساده تجسم کردم     بعد لبخند تو با گریه تبسم کردم

آشنا با همه ی پنجره های شهرم          چون تو را پشت همین پنجره ها گم کردم

 

 

 

همیشه در زندگی چیزهایی هست که نمیتوان فراموش کرد..

گاهی یک نگاه که در خلوت رویاها ایستاده است و همیشه نگاه میکند

گاهی یک سلام که در گوشه ی رویا ایستاده و همیشه سلام میکند....

 

 

 

شبی دور از تو اما با تو تا صبح  در آن دوران شیرین ره سپردم

تو را با خود به آنجا ها که یک عمر  غمت جان مرا میبرد بردم

هزاران بار دستت را به گرمی  به روی سینه ی تنگم فشردم

وفاهای تورا یک یک ستودم  خطاهای تو را ده ده شمردم

زحد بگذشت چون خودکامگی هات  صفای خویش را افسوس خوردم

به چشم خویشتن دیدی در این عشق  تو در من زیستی من در تو مردم...

"فریدون مشیری"

 

.

 

تا میتونی به حقیقت دلت بخند.چون اونقدر دروغ تو آینه ها هست که خدا هم گریه میکنه و ما

 چشمامونو پاک میکنیم تا تنها نشیم....

+ نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 10:51 توسط چکاوک |


افسانه....

یک زمانی "من" من بود

"تو" تو بود

و مایی وجود نداشت!

سالها گذشت...

"من"  "تو" شده بودم و "تو"  "من" شده بودی..

من و تو "ما" شده بودیم!

روزگار عجیبی ست!

چرخه چرخید و باز هم

"من" دیگران است

"تو" دیگران است

و "ما"  به افسانه ها پیوست!!

 

 خاطره..

هر روز که یه بار دلم برات تنگ میشه با آدمای مهربون پشت پنجره قهر میشم!

چشمامو که میبندم دیگه فقط تو هستی و نبودنت....

شاید هنوز خیلی مونده به اینکه یادم بره یه روزی"دوست داشتن" بلد بودم!

و یادم بره که الفبای بودن "تو" در ذهن باد نمیمونه!

وقتی بغض تنهایی دلمو میسوزونه میفهمم "روزگار فراموشی مرده ها با خاطره ها فرقی نداره..."صدی"

غروب پاییز

+ نوشته شده در جمعه 9 بهمن1388ساعت 22:29 توسط چکاوک |


دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یارترین      سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

    آنکه میگفت منم بهر تو غمخوارترین           چه دل آزار شد آخر چه دل آزارترین.......

 

 

من به حال دل خود خندیدم

و دلم نیز به من!

چه تعجب که دو دیوانه بخندند به هم

پس از این عشق به هر عشق جهان میخندم

هرکه آرد سخن دل به میان میخندم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

کارم از گریه گذشته ست به آن میخندم.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 12:18 توسط چکاوک |


این روزها رنگ زندگی تا قسمتی ابری ست ـ

و گهگاهی رگبار لحظه های بی تو بودن ویرانه های بودنم را جان میبخشد.

این روزها وقتی از پنجره ی تکراری خیالم دنبال ردپایت میگردم هوای زندگی ام مسموم می شود!

این روزها...

تو نمیدانی بغض رویای خشکیده ام سبز روییده و تن پوش سرمای رفتنت آزارم میدهد..

این روزها..

این روزهای تلخ!

این روزها که رنگ زندگی تا قسمتی ابری ست.....

"صدی"

+ نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 12:37 توسط چکاوک |


برف خیال تو

              در دستهای دوستی من ـ

بیش از دمی نماند!

   دیگر از آن طلوع طلایی چه مانده است؟

جز این غروب زرد...!

روز خوشی که دیدم ـ

                      آیا به خواب بود...؟

+ نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 12:27 توسط چکاوک |


چه آزاریست در این لحظه ها و یادها

                               بیگانه بودن با شکیبایی..... 

 

 

 20010122.jpg

ای سنگفرش راه که شب های بی سحر

                                   تک بوسه های مرا نوش کرده ای

ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت

                                   آواز گام های مرا گوش کرده ای

ای سنگفرش هیچ در این تیره شام ژرف

                                    آواز آشنای کسی را شنیده ای؟

در جستجوی او به کجا تن کشم دگر؟

                                     ای سنگفرش گمشده ام را ندیده ای؟

+ نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 12:23 توسط چکاوک |


گفته بودند از پس هر گریه آخر خنده ای ست

این سخن بیهوده نیست!

   زندگی مجموعه ای از اشک و لبخند است

خنده ی شیرین فروردین

   بازتاب گریه ی پربار اسفند است....

+ نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 12:15 توسط چکاوک |


نمیخواهم چو اقیانوس باشم      که بر هر ساحلی پابوس باشم

فقط میخواهم از بهر غریقی        به شب سوسوی یک فانوس باشم

+ نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 12:0 توسط چکاوک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نیمی از من رفته است که خاموش بماند
و نیمی دیگر رفته است هوا بخورد
به آن نیمی از من که خاموش است دل بسته ام
و با آن نیمی که رفته است هوا بخورد
می نویسم...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1389

خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388



پیوندها

افشین
دختر کولی
داشبورد
پروانه های بی پناه
مجتبی(آوای شرق)
permission.M
فریاد پاییز
صدای سکوت
خاطرات سوخته
وحرف ها همه ایهام اند...
داستان های پسته(سعیده)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin